به روزهای باز نشستگی ام می اندیشم , موهایم سفید شده اند و قدم هایم دست به عصا شده اند . بر خلاف میلم عینک میزنم . گوشهایم سنگین شده اند , آفتاب جوانی به لب بام رسیده . طراوات جای خود را به چین و چروک داده است , نمیدام چرا دیگرپاهایم تحمل اندامم را ندارند . شور جوانی جای خود را به آرامش داده است ..
عصرها به پارک میروم .گاه پروانه ای نگاهم را تا شبنمی میبرد.
وگاه قار قار کلاغی روی شاخه های عریان یک درخت در یک روز سرد پاییزی مرا تا افول زمستان و انتظار بهار دیگری که نمی دانم آنرا بچشم خواهم دید یا نه؟پرواز میدهد .
شاید پیرمردی شده باشم که نماز هایش را در مسجد میخواند ...
نمی دانم تو مرا یاد میکنی یا نه !!!
اصلا شاید مرده باشم ...
وشاید هم عکسی رنگ و رو رفته در یک قاب سرد چوبی بر سر یک طاقچه یا آویخته به یک میخ کهنه زنگار زده بر روی یک دیوار گچی پرازخش !!!
تصویری رنگ باخته در گذر زمان که در روز مره گی زندگی ماهی یکبار هم بچشم نیایم .
وقتی خانه ات را نو میکنی یا دیوارهای اتاق را رنگ می زنی , آنوقت به این فکر می افتی که این قاب فرسوده با قشنگی اتاق سنخیتی ندارد , چاره ای نیست ! پس موقتا به کارتن مقوایی انباری خانه رهنمونم میسازی تا سر فرصت یک جایی برایم پیدا کنی!!!
اما گذر زمان همانطور که آب و رنگ را از چهره عکس برده , یاد آدمها را نیز بیرنگ میکند .
ماهها می گذرد و شاید سالی و من کم کم از یادها میروم . دیگر حتی کمتر بخواب هایت می آیم...
انگار اصلا وجود نداشته ام , یک خواب , یک خیال بوده ام !!!
یک روز از روزهای پایانی سال بفکر می افتی خانه تکانی کنی . به پستوی خانه میروی , در حین جابجایی وسایل روی چهارپایه , کارتن مقوایی از دستت سر میخورد و بزمین می افتد , قاب عکس فرسوده می شکند و تصویر مخدوش من از پشت شیشه های ترک خورده اش نگاه ترا بخودش جلب میکند . ...
روی زمین سرد انباری می نشینی وبه عکس خیره میشوی , به چشمهایش , شاید به آن دو نقطه ریز میان چشمها !!
دلتنگ میشوی , دلت در سینه فشرده میشود . فریمهای خاطرات زمان گذشته بسرعت باد از مقابل چشمهایت میگذرند . قاب سرد را به سینه ات میفشاری , چشمهایت اندکی تر میشوند و اشکی معصومانه و بغض آلود بروی گونه هایت می لغزد . دورو برت را بچه ها و شاید نوه هایت پر کرده اند اما یک حس تنهایی غریب , دلت را می آزارد . لبه تیز شیشه های شکسته قاب عکس دستانت را میخلد ... سوزش انگشتانت ترا بخود می آورد , قاب عکس را رها کرده و میروی و من باز به دیار فراموشی ها برمی گردم , اما دلم از زخم شدن انگشتهایت خون میشود ....
نمی دانم باز هم مرا یاد میکنی یا نه؟ !!!
اما هر چه پیش آید ....
مانند همین روزها

سرای دل...
ما را در سایت سرای دل دنبال میکنید
برچسب: به روزهای بازنشستگی ات می اندیشم, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 8:24